آن لحضه ی لعنتی
« ما » قصه می نویسیم !! از این رو بخشی از دنیای ما غیر واقعی است ! ما با ابزارهای واقعی در دنیای مفروضات زندگی می کنیم. آدمهای آثار ما الزاما وجود ندارند.ما آنها را خلق می کنیم و به حرکت وا می داریم . حوادث قصه های ما ریشه در زندگی دارند اما الزاما به زندگی حقیقی ما دخلی ندارند . ما به جای شخصیت های شکل یافته مان حرف می زنیم و آنها را از عمق وجودمان سیراب می کنیم . آنها را به درد سر می اندازیم . وگاهی نمی دانیم باآنهاچه کنیم . بعضی وقتهادرانتهای قصه تنها رهایشان می کنیم و به امان خواننده وامی نهیمشان و از او می خواهیم که فکری برایشان بکند و اسم آن را ادامه ی قصه در ذهن خواننده می گذاریم . نمی دانیم کار درستی انجام می دهیم یا نه! ولی هرچه هست گاهی نمی توانیم رقیبی برای خودمان بیافرینیم وتکه ای یا نه همه ی وجودمان رادر کالبدش بدمیم وهمینطور ساکت گوشه ای بنشینیم وتماشا کنیم !
از این رو او را به خودمان می چسبانیم و از پشت چشمان اونگاه می کنیم . نمی خواهیم خواننده با دیدن او متوجه ما شود اما بدمان نمی آید طوری پشت سر او قرار بگیریم که صدای نفس هایمان را بشنود وهمین جا درست در همین لحظه ی لعنتی وسوسه انگیز همه ی آنچه را رشته کرده بودیم پنبه می شود. بند را آب می دهیم و به دام می افتیم !!
به دام افتادنمان قصه ی غریب تری است . ما بی دست و پا تر از آنی هستیم که بتوانیم نظام ی را براندازیم . شخیصیت ها ی قصه ی ما اگر چه گاه جاسوسان زبر دستی می شوند اما خود ما هرکول پوارو های زبر دستی برای برملا کردن مکر خائنین هستیم . هم نیش وهم نوش خود ما هستیم . حالاگیرم که بند را آب داده باشیم ! کسی باورش می شود که در آن لحضه این ما نبوده ایم ؟ کسی باورش می شود به قول «هدایت» این سایه ی ما بوده است که با دیگری حرف زده است . و هرچه گفته او گفته و هر چه کرده او کرده نه ما ؟! دنیای خیالی ما از آن ما نیست اما کسی باورش نمی شود. همه ما و شخصیت های قصه هامان را یکی می گیرند از این رو خیلی زود به پشت میله های سرد زندان هدایت می شویم . ما قصه می نویسم و به پای میز محاکمه کشانده می شویم . زندگی واقعی ما به خطر می افتد ما باید برای شخصیت های خیالی مان برای حرف های آنها پاسخ محکمه پسندی ارائه کنیم . اما مگر قانون را به اندازه ی همه ی شخصیت های قصه هامان کش آمدنی است؟ ...
قصه های غریب
....«ما» قصه می نویسیم . قصه ی آدمهایی را که هر روز و هر شب به آهستگی از کنارمان می گذرند . آنها را می بینیم ، می بوئیم و می شنویم .گاهی در هم تنیده می شویم و گاه فاصله می گیریم . خودمان را جای «آنها» می گذاریم و به جای آنها گریه می کنیم . آدم می کشیم ، می خندیم ، کلک می زنیم ، احمق می شویم و هزار کار ناکرده ی دیگر . ما وقتی به هم می رسیم تنها یک چهره داریم اما وقتی با سینه ی سپید کاغذ تنها می شویم هزاران چهره .
درست مثل همان سوسک سیاه بد ترکیبی که برای راه بردن به دل نازک دختر پادشاه به مدد طلسم جادویی به اندرونی وارد می شود و در لحظه ایی پوسته ی خشک و سیاهش ترک برمی دارد و از درون آن جوان خوش بر و روی بلند بالایی بیرون می آید که آنا" دختر را یک دل نه صد دل عاشق خودش می کند .
راستش از شما چه پنهان همیشه وقتی مادر بزرگم قصه را به اینجا می رساند دلم نمی خواست جوان خوش بر و رو دوباره به جلد سوسکی خودش برگردد . اما چاره ای نبودجوان عاشق باید خیلی زود قید نشستن در کنار دختر پادشاه و رازو نیاز با او را می زد و برای آنکه رازش فاش نشود به هیئت پیشین باز می گشت . در این لحضه بی اختیار به مادر بزرگم معترض می شدم : « آخه چرا ؟»
آنروزها نمی دانستم که این بخش، تعلیق دراماتیک قصه ایی است که باید مرا و ذهن کنجکاو مرا به دنبال خودش بکشاند . وقتی در پایان قصه دختر زیبای پادشاه در یکی از شبهای ملاقات دور از چشم جوان ،جلد سوسکی! را به آتش می کشید و جزغاله می کرد شادمانه در پوست خودم نمی گنجیدم و به هوش سرشار دختر آفرین می گفتم . آن روز ها تصور من از «جلد سوسکی» چیزی شبیه لباس بلند خلبانی بود که با یک زیپ سرتاسری از یقه تا مچ پا امتداد داشت و جوان می توانست هر بار زیپ آن را باز کند یا ببندد . اما سالها بعد وقتی یک روز صبح «گریگوری سامسا» در داستان مسخ کافکا از خواب بیدار شد و دید که تبدبل به حشره ای شبیه سوسک شده است همه ی تصوات کودکانه ام به هم ریخت . دیگر نتوانستم به تخیلم اجازه دهم که برای این موجود عجیب و جدید زیپی تصور کند که سامسا بتواند در تنهایی آن را پائین بکشد و خستگی در کند .
حالا وقتی فکرش را می کنم می بینم چقدر حس غریب و نزدیکی بین کافکا و راوی قصه ی مادر بزرگم وجود داشته است . هر دو شخصیت برای مخفی نگاه داشتن زیبائی های انسانی درون خود در پوسته ی حشره ایی زشت و بد ترکیب در می آیند . یکی سر انجام زمان را بر تمی تابد و بلاخره به مدد هوش دختر پادشاه پوسته را جزغاله می کند تا هم او و هم دیگران جوان را با همه ی زیبایی ها و عشق بی کرانش ببینند و دیگری تا ابد حشره را به حال خود رها می کند تا هر آنکس که عاشق دیدنی هاست خودش بیابد ، ببیند ، و سامسا را برای رهایی دریابد .
این پست را اوائل هفته نوشته بودم .گذاشته بودم برای آخر هفته که فرصت داشته باشم . اما دیروز که دوستی تلفنی خبر مرگ عمران صلاحی را داد پنچر شدم . الان هم دست و دلم به کار نمی رفت بیشتر دلم می خواست بخوابم تا کمتر فکر عمران آزارم بدهد آن چهره ی « کلکوتی ! » و آن حرف هایی که می شد با آنها مدتها فکر کرد و خندید و برای دوستان بازگو کرد از برابرم نمی رود. حیف بود عمران .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چرا
مدت هاست بعد از خواندن رمان یا مجموعه داستان کوتاهی چراغ چشمک زن کوچکی مدام در ذهنم روشن و خاموش می شود . خیلی وقت است که دیگر کتاب یا اثری به حافظه ی دراز مدتم راه پیدا نمی کند . گاهی فکر می کنم دچار آلزایمر پیش از موعد شده ام به همین دلیل دو باره وسه باره کتاب ها را می خوانم اما فایده ایی ندارد . به این موضوع فکر کردم که کجای کار عیب دارد. نتیجه این شدکه :
واقعیت انکار ناپذیر ادبیات امروز ما این است که نویسندگان و شاعران ما دچار بیماری مزمن بی دردی شده اند . «ما» هر روز وهر شب در باتلاق فرو برنده ای دست و پا می زنیم و بیشتر فرو می رویم . ما رنج می کشیم و پاره هایی از وجودمان را قطعه قطعه می خراشیم و به دیگران نشان می دهیم اما هرگز به چرایی آن فکر نمی کنیم روزگاری « چرا » پرسشی فراگیر برای ساختن فردایی بهتر بود . فردایی که الزاما پیچیده نبود و به معنای واقعی کلمه «بهتر» بود نه بیشتر .
نویسندگان بخشی از ایجادکنندگان چرا ها هستند . چرا یی برای جامعه آنگاه شکل می گیردکه در اولین گام ، نویسنده توانایی خلق پرسش داشته باشد. و فرایند آفرینش هنگامی منعقد می شود که فردیت نویسنده به تکامل رسیده باشد . نویسنده در «تنهایی» خودش به چنان فردیتی می رسد که می تواند در محیطی ماورایی به دست نیافتنی لایه های پنهان حوزه ی شناخت دسترسی داشته باشد . نباید فراموش کرد که تکامل جامعه فرایندی واحد و یگانه است و این یگانگی با فردیت افراد پیوند خورده است. فردیت در ذات خود با جوهره ی شخصیت در آمیخته است و جوهره ی شخصیت خونی است که در رگ های جامعه به جریان می افتد و نبودش یخزدگی فکری ایجاد می کند .
«چرا» کلمه ایی است که با برداشت شخصیت از جهان نمود بیش از یک کلمه ی سه حرفی می یابد و پاسخ به آن تجربه های شخصی و جمعی ودر عین حال ژرف ومتمایزی از جلوه های درونی زندگی و یا نه قدمی فراتر ، بازتاب های مهم و عمیقی از کلی ترین مسائل عصر او را پدیدار می کند ...
مام وطن
مدتی پیش دوستی شاعر می گفت: در گذشته های دور شاعرانمان انسانهایی وطن دوست و مردم خواه و آزادی طلب و دوستدار پیشرفت وتعالی همه جانبه ی کشورشان بوده اند . می گفت آنها انسانهای با غیرت و ایران دوستی بوده اند . منظورش فردوسی و دقیقی وادیب الممالک فراهانی و شاعرانی از این رده بود .
ازاو خواستم برایم مثالی بزند . هنوز جوابی نداده بود که چشمانش به گوشه ایی خیره شد و در ذهنش به دنبال ابیاتی می گشت که مرا روشن کند ! راستش هیچ گاه به اندازه ی حوصله ی دوست شاعرم توان کنکاش نداشته ام به همین دلیل بود که تنها بیتی که می توانست آنا" به ذهنم متبادر بشود همان بیت مشهور :
« اگر سربه سر تن به کشتن دهیم / از آن به که کشور به دشمن دهیم »
فردوسی بود که آنهم به سالهای دوری بر می گشت که در کتاب فارسی دبستان خوانده واز بر کرده بودم . خواستم در میان شاعران معاصر کسی را بیابم اما نه کسی را می شناختم که آن اندازه وطن خواه و ایران دوست باشد و نه بیتی آنچنان به ذهنم می رسید . دوست شاعرم چند بیتی از ادیب الممالک برایم خواند :
تا ز بر خاکی ای درخت برومند/مگسل از این آب و خاک رشته ی پیوند
مادر توست این وطن که در طلبش خصم/نار تطاول به دودمان تو افکند
هیچت اگر غیرت است و مردی وناموس / مادر خود را به دست دشمن مپسند
فکرش را بکن روزی که فراهانی می خواسته این شعرا بسراید به چه چیزی فکر می کرده است ؟ و بعد ها عارف قزوینی و بهار و میرزاده عشقی . همیشه به خودم می گویم به شهادت تاریخ شاعران وطن خواه با زبان حاکمان همراه نبوده اند . یاگوشه ی عزلت و خانه نشینی پیشه کرده اند یا تا ابد در زندان پوسیده اند و دهانشان دوخته شده است اما هیچ گاه هویت خودشان را فراموش نکرده اند می دانسته اند کجا هستند و چه می گویند و از آن مهمتر حاضر به پر داخت هزینه های آن هم بوده اند . اما امروز شاعران ما، نویسندگان ما در آثارشان ما را به کجا می برند .
این روز ها به این مسئله فکر می کنم .
عاصی
آدم کجا زمیوه ی ممنوعه چیده بود
ابلیس با خدا به توافق رسیده بود
اثباتش این که سجده نمی کرد با غرور
روزی که پشت کول ملائک خمیده بود
انسان به هرجهت به معلم نیاز داشت
قاتل کسی است که کلاغ آفریده بود
یوسف نه از حیا به زلیخا نظر نداشت
بیچاره تا به حال زلیخا ندیده بود
زندان به داد یوسف بی پیرهن رسید
او نیز جامه ی عصمت دریده بود
این شعر ها به قیمت جانم تمام شد
مانند این غزل که به پایان رسیده بود
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|