تبليغاتX
حقيقتِ ساده
حقيقتِ ساده
مهران بقايى
دوشنبه بیستم آذر 1385
                                                  آش ارده!

در شهر کوچک من توی روز های کسالت باری که بزرگ ترین خیابانش را می شود نیم ساعته پیاده به آخر رساند وقتی بارون می زنه چی میچسبه ، تو شهری که دیگه هیچ چیز برای دلخوشی وجود نداره با شب هایی که باد سرد استخوان سوز از درز پنجره ها تومی زنه چی میچسبه ، نه اشتباه نکن . نه میشه پنجره را باز کرد و از یک منظره ی برفی اونجور که تو عکس ها هست لذت برد نه میشه بیرون زد و آدم برفی درست کرد . بچه های اینجا تا مدتها نمی دانند برف چه شکلیه و بازی کردن روی آن چطوریه . آدم برفی را توی کارتونها می بینند یا توی نقاشی کتاب های داستان . نه میشه مثه سابق از روی پشت بوم سرک کشید و کوه های «سالند» و قله ی قشنگ «هفت تنان» را دید و نه دیگه میشه تو شبهای ساکت و آرام صدای «دز» را شنید . توی این شبها یاروز های سرد بارونی فقط یک چیز می چسبه:

اول بری از توی کابینت دو بشکه ی پلاستیکی نیم لیتری که هرسال برای همچین موقعی به کار می یاد برداری و یه سر بری «شیره خونه» ی سر چهار راه سیمتری و نیم کیلو «اَرده» ی داغ و نیم کیلو «شیره» ی تازه ی کف کرده بخری و سر راه یه     « کَته » تربچه نقلی بگیری و برگردی و بسپری دست اهل آشپزخونه . توی همچین موقعی هیچ نیازی به حرف زدن نیست اگر هوا سرد و بارونی باشه و تو از در وارد بشی و این سه قلم ! دستت باشه آشپزخونه چی تا ته قضیه را می خونه . حالا نوبت اونه : یه قابلمه «پلو ماش» و همین ! .

اما نه ، سفره چینی اش را را من خیلی دوس دارم . یه سفره ی بزرگ ، یه سینی رویی بزرگ ، تربچه نقلی پاک و شسته شده ی براق ، یه ماهیتابه پر از شیره ی گرم و نرم شده که رگه های کف سفید داره و بلاخره بشکه ی پلاستیکی حامل ! ارده ی گرم و تازه و چند تا قاشق و چنگال . کافیه که همه ی پلو ماش،توی سینی چپه بشه ! بعد مثل کارگر های ساختمانی وسط کوه پلو را باز کنی و ارده را ول بدهی اونجا و بعد با قاشق به هم بزنی . معجونی به دست می یادکه یک توده ی به هم چسبیده ی قهوه ایی رنگه  ( که خواهر به خواهر نمی ده برادر به بردار ) حال اگه اهل خورنده ! خودی باشن بلافاصله ماهیتابه ی حاوی شیره ی گرم و نرم هم به آن توده ی مذکور ! اضافه می شه که حالا البته درصد چسبندگی آن فوق العاده بالا می ره و نمی شه از قاشق برای خوردن استفاده کرد ! و اگر خورندگان غریبه !! باشه آنوقت طرف بایدزحمت ریختن شیره را روی لقمه ی خودش بکشد . تربچه نقلی هم که برای چاشنی هست . برای کیف بیشتر هم بهتره که قاشق و چنگال را کنار بذاری و خوردن « آش ارده » را تجربه کنی و به شیوه ی دزفولی لذت ببری


 ارده : شیره ی کنجد / شیره : شیره ی خرما  / کَته : کَرت  

 

+ نوشته شده در 0:47 توسط مهران بقايي.
پنجشنبه نهم آذر 1385

 

                                             راز

هوا بوی نم گرفته بود. نرمه بادی که از عصر شروع شده بود تن « شیخ » را لرزاند . در چوبی دولنگه ی حجره را بست و نعلین هایش را پوشید و هیکل نحیف و استخوانی اش را که زیر عبای نازک سیاهش کوچکتر می نمود جلو کشاند. آنهایی که بعد از نماز عشا برای پرسیدن مسئله آمده بودند زیاد خسته اش نکرده بودند . حرف ها زود تمام شده بود . در آن سه سالی که از اطراق شیخ در یکی از حجره های کوچک اطراف مقبره ی «شاهرکن الدین» می گذشت با مردم خوب جوشیده بود

 اهل آنجا نبود بعد از آن خوابی که دیده بود از سمنان با کاروانی که به عراق می رفت خودش را به اینجا رسانده بود . چیزی به کسی نگفته بود. اگر چه بعدها خادم مقبره حرف هایی زده بود اما شیخ بی آنکه چیزی بروز داده باشد مردم را شب های جمعه به حجره اش کشانده بود .خادم گفته بود شیخ از او خواسته است صبح اولین روز بعد از عید فطر اولین سالی که به آنجا آمده بود سمت راست مقبره را دو متر حفر کند آنجا دو قبر آماده خواهد دید . خادم گفته بود شیخ راست گفته است . می گفت شیخ گفته است یکی از آنها مال اوست و دیگری مال اولین شیخی که بعد از او میمیرد  مقبره حیاط بزرگی داشت با درخت های نارنج و کُنارهای قدیمی و قبر هایی که اینجا و آنجا صاحبانشان بنا به وصیتی یا سفارشی دفن شده بودند . شیخ زیر یکی از نارنج ها ایستاد و بو کشید . از وقتی آمده بود به آن شهر از پاییز بیشتر خوشش آمده بود اینجا پاییز جور دیگری بود هوایش بوی بهارمی داد . بوی فاشها ی نارنج آدم را مست می کرد و هر نرمه باد و نم نمی آنها را روی زمین می ریخت . شیخ خَم شد و مشتش را پر کرد وبو کشید وتوی جیب لباده سراند . صدای «شوپِِلشکها» قطع نمی شد.

خادم فانوس را گذاشته بود بین خودش و او ، نشسته بودند روی خَرند کنار مقبره . از وقتی که خادم نامه را به دستش داده بود آرامشش به هم خورده بود زمینِ آجر فرش خَرند سرمای پاییزی را گرفته بود و شیخ با آنکه نامه را چند بار از سر تا ته خوانده بود آما باز زل زده بود به کاغذی که زیر نور فانوس زرد تر می زد. خادم در سکوت وبه آرامی تنباکو ها را توی کاغذ جا داد و با زبان، لبه ی آن را تر کرد. نوکش را پیچاند و از سر دیگرش توی دهان گذاشت و با فانوس روشنش کرد و با خودش فکر کرد حتما نامه ایی که حاکم سمنان برای شیخ فرستاده است حرف های مهمی دارد . شیخ چیزی نگفت او هم چیزی نپرسید اما بعد ها برای مردم گفته بود که شیخ آن شب تا صبح کنار ضریح مقبره تا صبح با شاهرکن الدین حرف زده است و گهگاهی که پنهانی زیر پنجره می آمده است صدای گریه ی شیخ را شنیده است . 

بعد از نماز صبح شیخ وسایل مختصرش را جمع کرد و منتظر ماند تا درشکه ی فرستاده ی سمنان از راه برسد . خادم کنارش ایستاده بود و حرفی نمی زد . آفتاب تازه از نوک گنبد فیروزه ایی مقبره نوک زده بود که صدای زنگوله ی اسبها توی کوچه های خاکی شهر پیچید شیخ هر از گاهی سر بر می گرداند و با چشمان نمدار گنبد فیروزه ایی را نگاه می کرد و به نرمی سرش را به جلو خم می کرد. لباده ی شیخ هنوز بوی فاش می داد .    

      

      

+ نوشته شده در 0:15 توسط مهران بقايي.
جمعه سوم آذر 1385

          

                           مرخصی استعلاجی!                                 

 هفته ایی که گذشت هفته ی بدی بود .عده ایی بد جور روی اعصابم رژه رفتند حال خوبی ندارم . جلسه ی چهارشنبه را هم به دوستی دیگر سپردم و خودم کنار نشستم بنابراین تا هفته ی بعد می بوسمت .

+ نوشته شده در 2:38 توسط مهران بقايي.
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده