تبليغاتX
حقيقتِ ساده
حقيقتِ ساده
مهران بقايى
شنبه ششم مرداد 1386

                                                             

                   هوای تازه دیگر نیست          برای احمد شاملو/حبیب شوکتی نیا

                                                                                                 

دمادم ظهر بود که رسیدم . کُنارِ پیر هنوز همان جا سر به زیر ایستاده بود . اما هرس شده و لاغر . انگار از غصه تکیده بود .  دل دادم که بشنوم تو را از شاخه های هرس شده اش . ندیدم اما . گشتم . همه ی باغچه را از نگاه خاموشم آکنده کردم . از باغچه ، عجبا بوی مرفین می آمد و خاک طعم الکل ماسیده می داد .

دمادم ظهر بود که رسیدم . همانگونه که به نیمه آمده بودم ، رسیدم . انگار به نیمه رسیده باشم . مانده بودم ته برزخ خودم . روزگار را انگار اشتباهی در تقویم روزهایم گنجانیده باشم ، گم شده بودم در تلخی ی دنیای درونم .

دمادم ظهر بود . همان ظهر اولین دیدارمان ، گوئیا . روزی که مرثیه های خاک را فریاد کرده بودی ، برای تمام خاکیان . خاک را به بهانه ی زندگی بوئیده بودی . بی که بشناسمت روشن ـ گوش دلم را به شنوائیدن حقیقتی ـ سوای همه ی عادات کهنه و نخ نما شده ام ـ به نرمی کشیدی و آرامشم بخشیدی :

ـ  کوه ها با نخستین سنگ ها آغاز می شوند /  و انسان با نخستین درد .....

و من که هنوز نخستین درد واقعی ی زندگی ی زخمی ام را تجربه نکرده بودم ، دانستم که تو با بزرگترین رنج انسان ، که روشن ترین درد زندگی است ، روزی  به مرگ خنده خواهی زد . و منی که جاداشت روزگاری خودم باشم ـ و نتوانستم ـ چقدر خودم و خودم های بی حوصله را تحمل کرده بودم .

دمادم ظهر بود . از پنجره ی روبه رو ـ روبه روی باغچه ی دیروز ـ بوی دکلمه های رنگینت فضا را به آغوش می کشید و صدای گام های آرام فریدون در دهلیز جانم طنین می پراکند :

ـ عشق رازی است / شب رازی است / لبخند رازی است / عشق آن لبخند ......

دوباره بار لبریز شدم . آکنده از دیدارهای دیروزی . تو چه ساده می توانستی به ابهامم بکشانی و به سادگی به زیئی .

زندگی با همه ی مشکلات و مرارتش لیوان تلخی می تواند باشد که گاه مزه مزه کردن ، تفش کنی و بر خاکش بریزی . می تواند قمار ناخواسته ئی باشد که ساده بازیده باشی اش ، با قرعه ئی نامطمئن .

 تو اما لیلاج لحظه های همیشه گی بودی و به تلخی وتلنگر آشنا . دمادم ظهر بود . اما چه سود ! تو اکنون از درگاه گذشته ئی  و نگاه من در آستانه ی فردای باغچه جا مانده است . کُنار پیر را سالها پیش به جبر تبری کُند و زنگ خورده هیمه کردند و خاکسترش ـ حتا ـ دیگر پیدا نیست . 

نمی آیی دیگر . باور کرده ام . اما نمی دانم چرا خیالانه آهنگ انتظار می شنوم . بیهوده دارم حوصله ی جهان را سر می برم . گویا خیالم نیست که زمان حوصله ام را به همراه خاکستر کُنار پیر به بادهای مغربی سپرده است . 

به مرگت مرثیه نمی توانم سرود  ، که زندگی ات خود مرثیه ی آرزوهای بر باد رفته ی بشر بود و تو با همه ی لغزیدن های زمینی ات آسمانی شده ئی اینک . و چنو ابراهیم در آتش ، شعله ها را شکوفانیدی از گل و گلواژه . جریان باد را پذیرفتی و عشق را که خواهر مرگ ست به نکاحی ابدی درآوردی . تو بادینه زندگی نکردی و با دین نزیستی اگر ، اما زیستن را روشنایی چشانیدی . 

دمادم ظهر بود که رسیدم . ظهر ضیافت مرگ و دلتنگی . ظهر من در غروب خسته ی تو ....    

 

+ نوشته شده در 2:7 توسط مهران بقايي.
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده