تبليغاتX
حقيقتِ ساده
حقيقتِ ساده
مهران بقايى
پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386
نمایشنامه در سه پرده !

 

 

 چندى پيش يكي از دوستاني كه به تازگي كارشناسي ارشد ادبيات پذيرفته شده بود و از دور دستي بر آتش داشت و مي دانستم كه به ادبيات و فلسفه علاقه دارد و پراكنده مطالعاتي از من خواست در« چند دقيقه » عناصر قصه هاي مدرن را برايش بگويم تا اودردفترچه اش يادداشت كند !! راستش كمي رودربايستي با اين دوست باعث شددر قدم اول مثل جن ديده !‌ها مات بمانم اما بعد حيران كه چه بگويم و چطور. نخواستم از او بپرسم كه به چه كارت مي آيد. اصلا مگر در دانشگاه هاي ما چنين مباحثي محلي از اعراب دارند ؟ كه البته جوابش را خودم مي دانستم . اما انگار اين دوست حيرانيم را دريافته بود گفت مي خواهم روی داستان حسنك وزير کار كنم دليلش را البته نگفت من هم نپرسيدم با خودم گفتم شايد ژست مدرنيته اي برخي دانشجويان خصوصا كارشناسي ارشد است كه فكر مي كنند حالا كه فرصتي هست استفاده كنند و تحولكي در ادبيات به وجود بياورند  تا در اين دوسالِ دانشگاه شايد لطفي به ادبيات كرده باشند ! با خودم گفتم به تو چه كه بدبين هستي بنده ي خدا سوالي پرسيده اگر ميداني جوابش را بده اين دوست ما به تازگي هم ازدواج كرده و به همراه همسرش كه تيپي امروزي داشت و بزك كرده به محل كارم آمده بود بلاخره چاره اي نداشتم و في الفور ذكر مصيبت را  از عقب ترين نقطه ي ممكن كه درجا به يادم آمد شروع كردم . از آلن رب گريه تا مندني پور و آن وسط مسط ها هم شاملو و رويايي و احمدي و براهني و ... همسر اين آقا چندين بار دهان مباركشان را هم گشودند و خميازه هايي كشيدند كه گمان نكنم هيچگاه كشيده باشند البته استحي هم نكردند و آداب به جا نياوردند كه دستشان را جلوي دهانشان بگيرند من هم براي اين كه مبادا شرمنده ! شوند نگاهشان نكردم كه اگر مي كردم حتما لوزه هايشان را مي ديدم گمانم يك ساعتي حرف زدم اما هر بار چيزي يادم مي آمد و توضيحي مي دادم و داستانهايي را مثال مي آوردم البته نمي دانستم كه او آنها را خوانده يا نه فرض را بر اين مي گذاشتم كه اگر نخوانده ياداشت مي كند ، گير مي آورد مي خواند . بعد از همه ي توضيحات اين دوست سوالي كرد كه ديدم عجب آبي در هاون كوفتم . پرسيد عناصر داستانهاي مدرن را كه مندني پور در ارواح شهرزاد گفته چه هستند ؟ برايم بگو تا بنويسم . حيف از او نپرسيدم كتاب را خوانده يا نه بس كه احساس تركيدگي بهم دست داده بود . هنوز مانده بودم چطور خودم را خلاص كنم كه گفت قصد دارم داستان حسنك وزير را «باز آفريني» كنم  و توضيحاتي كه داد باز آفريني نبود «بازنويسي » بود اين دفعه مجبور شدم از علي حاتمي و هزار دستان و كمال الملك شروع كنم و به «اغما » و «‌ رود راوي » برسم !! همان زمان كه باز چانه ام گرم شده بود بك دفعه چشمم به مردمك هاي مرد بيچاره افتاد عجب بلايي به سر اين زوج جوان آمده بود . زن كه داشت آينه كاري هاي سقف را بررسي مي كرد مرد هم نمي دانم به نك دماغم خيره مانده بود يا گوشه ي لبم خودكارش لاي انگشتش بود و دفترش نيمه باز حالا ديگر حتما دوساعتي گذشته بود . بلاخره تشكري كردند و موقع رفتن مرد با لبخند  گفت: ننوشتيد ، اما كاش مي نوشتيد نشستن بي جا مانع كسب است ......

                                                                                           اين را داشته باشيد تا بعد   

+ نوشته شده در 11:59 توسط مهران بقايي.
Jonamoos Browser (Anti Filter)
Filtered Url : : آدرس سايت فيلترشده