با هم بريم چادر ؟
شايد اين آخرين پست سال 86 باشد . شايد كه نه ، احتمالا همينطور است . احتمالا ؟! نه قطعا .
اين همه شك براى چيست ؟
شروع بهار در اينجا از نيمه هاي اسفند شروع مي شود .زمستان سرد امسال حتي نتوانست بهار را سرجاي خودش بنشاند . نيمه ى اسفند و جنب و جوش آدمها مثل هميشه با بوي بهار نارنج ، زنگ آخر سال را به صدا در مي آورد. هميشه در اين وقت سال « فاش »هاي نارنج با هر تكان مختصر باد زمين مي ريزند و بوي مست كنندشان همه جا را پر مي كند . باغهاي مركبات اطراف شهر اين روزها پر از سر و صداي گنجشك هايي است كه از سر و كول هم بالا مي روند و جيغ و داد مي كنند درخت هاي نارنج و پرتقال برگهاي تازه و براقشان را به رخ مي كشند و مي شود ساعتها زير سايه ي خنكشان نشست و ذره ذره بهار را توي ريه ها ذخيره كرد. مي شود چشم ها را بست و آرزو كرد بهار چند روز بيشتر دوام بياورد . اما اين آرزويي است كه مدتهاست اجابت نمي شود .تابستان از صبح روز چهاردهم فروردين شروع مي شود و از حالا بايد كولر ها را براي سرويس آماده كرد . خدا را شكر كه ديگر چند سالي است از خريد پوشال خبري نيست و كولر هاي دو تكه تابستان را جلو انداخته اند. اين روز ها پر است از اتفاق هاي تكراري كه ملال آور نيستند : آدمهايي كه تند وتند توي پپاده روها در حركتند ، دختر و پسر هاي جواني كه لباسهاي نو پوشيدند و به بهانه ي خريد از كنار هم رد مي شوند و به هم تنه مي زنند ، مردها و زنهايي كه با يكي دو بچه از اين مغازه بيرون مي آيند و به مغازه ي ديگري وارد مي شوند ، فروشنده هاي لوازم سفره هفت سين كه بساطشان جمع نمي شود تا شب بيست و نهم كه يك باره غيبشان مي زند .، ترافيك ماشينها و بوق هايي كه بيشتر براي توليد صداست تا هشدار و بلاخره وانت نيسان هاي آبي رنگي كه تاروزهاي آخر اسفند توي هر خيابان دم درخانه اي در حال بار كردن چادر و وسايل سفر ده روزه به كوه هاي اطراف شهرند. ديدن اين منظره ي آخر براي آنهايي كه جواني شان را پشت سر گذاشته اند سرشار از خاطرات خوب است و براي آنهايي كه نمي توانند بروندحسرت بار . اين روز ها امكان ندارد اين جملات را چندين بار نشنيد چه مخاطب آن باشي چه نباشي : ما فردا مي ريم چادر ، بچه ها رفتند چادر ما هم امروز ميريم دنبالشان ، امسال مي خواهيم چادر را پايين دره بزنيم، امسال يه موتور برق عالي براي چادر خريديم ، يكي از بچه ها دو لول خريده...
و چقدر كيف مي كنند جوانهايي كه با ذوق و شوق از چادررفتن حرف مي زنند انگار كه اين رفتن برگشتني ندارد و البته اوج اين ذوق زدگي را در غروب سيزده بدر كه قطار ماشينها به سمت شهر صف كشيده اند مي شود ديد آنجا كه آنها با غرور از كنار چادر هاشان ماشينها را تماشا مي كنند و با ايستادن كنار جاده مثل اين است كه مي خواهند بگويند : اينارو باش ما ده روزه اينجائيم براي برگشتن هم هيچ عجله اي نداريم.
اگر چه اين جنب و جوش خيلي زود تمام مي شود و به زودي آفتاب گرم جنوب از راه مي رسد و بايد بساط شنا توي رودخانه ي دز را علم كرد اما كسي نمي خواهد تا سيرده نوروز به آن فكر كند .
()()()
سال 86 از جمله سالهايي بود كه برايم به آرامي گذشت . نمي دانم چرا احساس مي كنم در پس اين آرامش طوفاني پنهان شده . شايد آن لحظه اي كه هميشه به آن فكر كرده ام قرار است سال آينده از راه برسد. شايد اين خاصيت روز هاي پاياني باشد .شايد قرار است بلاخره اين روز هايي كه در آن هستم تمام شود و وقت آن رسيده باشد كه پرونده ي ديگري براي خودم باز كنم .
چندي پيش در كتاب بي ارزشي به چند توصيه ي جالب برخوردم آنها را يادداشت كردم و نگه داشتم اجراي آنها به نظر من تاثيرشگفت انگيزي دارد لااقل براي من كه اين طور بوده. قبل از اين كه آنها را هم به شما توصيه كنم آغاز فصل زيباي بهار را تبريك و براي همه آرزوي سلامتي دارم .
۱ـ در خصوص سه دين ديگر ، به غير از دين خودت اطلاعاتي كسب كن
2 ـ فقط آن كتابهايي را امانت بده كه از نداشتنشان ناراحت نمي شوي
3ـ يك سال وقت بگذار و كتاب مقدست را آيه به آيه بخوان
4ـ در زمان حياتت وصيت نامه بنويس
5ـ روش توانبخشي قلب و ريه را ياد بگير
6ـ وقتي كسي تو را بغل مي كند اجازه بده خودش هم رهايت كند . تو پيشدستي نكن
7ـ دركارها هرگز نظر يك وكيل يا حسابدار را نپرس . آنها طوري تعليم ديده اند كه دنبال مشكل بگردند نه راه حل
8ـ در ملاء عام از خلال دندان استفاده نكن
سى و دو سال بعد از آنكه سعيد كنگرانى به نقش (على) در دايره مينا عهده دار نمايدگى نقش نسلى است كه خسته از رفورم هاى روشنفكر مابانه ى دهه ى پنجاه ايران به جاى بر داشتن پرچم مبارزه خود نيز رقص كنان به تعبير مولوى هم آوا با ( ديگران) آواز خر برفت و خربرفت . سر مى دهد . امروز بهرام رادان باز به نقش (على) در سنتورى خسته از نشانه هاى مدرنسيم تقلبى كه گريبان جامعه را مى فشرد دست به عصيان ميزند اما نه براي اصلاح جامعه – جامعه اى كه او را مطرب مى خواهد – كه براى ويرانى خودش و به قيمت فرو ريختن خودش به بهاى نابودى و نيستى ...
مهرجويى در سالى (1354)دايره ى مينا را مى سازد كه كيميايى گوزنها را . گويى هردو در نقطه اى مشترك به اين نتيجه رسيده اند كه بايد گامى جلوتر به مبارزه فكر كرد. بايد به ( قدرت ) فكر كرد بايد راهى پيدا كرد و مسلح شد اگرچه جنس اسلحه براي دو فيلمساز متفاوت است اما جسارت طرح مسئله در آن سالها از تهور هنرمندانه اى حكايت داشت كه شايد تا مدتها حتى از جانب خود آنان تكرار نشد .
مهر جويى اما پس از گذشت سه دهه بار ديگر احساس كرده است كه شراط ايران در حال تكرار است. شاه در سالهاى آغازين دهه ى چهل وعده ى انقلاب سفيد را مى دهد شاه مى گويد كه دولت بايد اموالش را به مردم واگزار كند شاه مى گويد كه كارگران بايد در سود توليد شريك باشند شاه می گويد كه مردم بايد با سواد شوندو يك دهه ى بعد مهرجوى با دايره ى مينا مى گويد كه وعده هاى شاه فريبی بيش نبوده و نتيجه آن انقلاب ، امروز در گوشه ى كافه ها يا در بيغوله ها سردر گريبان اعتياد و فروش شيره ى جان خويشند يا به تجارت كثيفى مشغول . وامروز بعد از سه دهه از وعده هاى انقلابى كه در سال 57 اتفاق افتاد - همان سالى كه دايره ى مينا از محاق به درآمد - «حسى از خيانت».در (على)نماد جوانى كه در اين انقلاب به دنيا آمده است و قرار است از مواهب آن برخوردار شود او را به گوشه ى انزوا می راند. مهر جويى هماره فيلمسازى بوده است كه نماد تامل و آرامش است . كسى كه با ادبيات آشناست و بسيارى از آثارش ملهم يا باز گردان آثار معتبر ادبى ايران و جهان است .و با(آرامش در حضور ديگران )به حيات سينمايى خودش ادامه داده است اما اين آرامش در دو مقطع از كف رفته است نخستين بار وقتى كه دايره ى مينا را مى سازد به راحتى مى شود عصبيت فيلمساز را از تك تك نما هاى آن استشمام كرد استفاده از سعيد كنگرانى كه نماد جوانان معصومى است كه همواره در دام بلاهاى ناخواسته مى افتند و نيز فيلمبردارى روى دست خصوصا در نما هايى كه دوربين به ميان معتادان در گوشه هاى پرت شهر يا در كافه ها مى رود جايى كه با شيشه هاى خون و لوله هاى باريك پلاستيكى وصل شده به آنها در كافه و روى زمين پلاسند با تشديد فضاى مستند گونه می كوشد حس ناكامى جامعه ی بلازده را منتقل كند و بار ديگر وقتى كه سنتورى را مى سازد و اين بار بهرام رادان اگر چه خيلى معصوم به نظر نمى رسد اما نماد جوانانى است كه حتى اگر سرو گوششان بجنبد اما در دايره ى بسته اى جز دست و پا زدن كارى از پيش نمي برند. در دايره ى مينا خون فروشى بهانه اى است تا مهرجويى به زخم عميقى كه پيكره ى جامعه را مثل خوره مى جود اشاره كند و چهره ى سودا زده ى جامعه ى را كه به فريب فرداى نوين انقلاب سفيدشاه سر در برف فرو برده نشان دهد اگر چه اين نشان دادن به بهاى شتابزدگى هايى در فيلمنامه خودش را نشان داد اما همان هم تامل بر انگيز بود و باعث شد سه سال فيلم را به محاق توقيف ببرد و زمانى سر از بند در بياورد كه صداى زنگ انقلاب در هر كوچه و خيابان نواخته شد بود !
مهر جويى كه خود انگار از پيش مى دانست فيلمنامه به قوت ساخته هاى پيشينش نيست ( مثل پستچى) از عواملى سود جسته بود كه توجه مخاطب را جلب كند. بهره گيرى از صداى ( فروزان ) خواننده ى خوش صدا و جنجالى آن روزها از جمله ى آن تمهيدات بود كه سى و دو سال بعد با جايگزينى صداى ( محسن چاوشى ) از همان نقطه نظر ، قدم گذاشتن در همان پلات فورمى است كه مهر جويى پيش از اين آزموده بود. (على) دايره ى مينا و (على) سنتورى صريح و بى پرده و البته متهورانه ، مستقيم و بى پرده به خيانت آشكار و وعده هايى كه عملى نشدند اشاره مى كنند. هر دو از درد فرياد مى كشند،ودر تنهايى خود غرق مى شوند. البته نبايد كتمان كرد كه مهرجويى در سنتورى بسيار بى پرده تر از دايره ى مينا به مظاهر خيانت اشاره مى كند شايد سكوت و انتظار سى ساله براى اجرا و به نتيجه رسيدن وعده هاى انقلاب 57 را مجوزى بداند كه در هيات هنرمند معترض آداب و سلوك به كنارى نهد و به فشردن دمل چركين اقدام كند .
| Jonamoos Browser (Anti Filter) |
|
|---|