تبريك يا تسليت !؟
با نامگذاری چهاردهم تیر به نام روز قلم كه کم کم به یک روز درد ناک یا چیزی شبیه آن تبدیل می شود . مضحک مثلا ، بی خاصیت یا چیزی شبیه آن٬ روند قیچی شدن ادبیات ایران در یک سال گذشته هر روز شتاب بیشتری می گیرد . گیر افتادن میان دو لبه ای که یکی وضعیت بی ریخت کنونی و دیگری از دست رفتن چهره های تابناکی است که حداقل تا چند دهه مانند آنها ظهور نخواهد کرد .
خبر تکان دهنده ی وضعیت یعقوب یاد علی و محکومیت مضحک او همراه با توقیف و اخراج و زندان بعد هم لغو امتیاز شدن عصر پنج شنبه و هفت و دنیای تصویر٬ مهاجرت شهریار مندنی پور و منیرو روانی پور و همسرش به آمریکا٬ سانسور و طولاني شدن روند مجوز ها براي كتاب هاي علوم انساني خصوصا شعر و داستان . برگزاري نمايشگاه كتابي كه در آن كتاب تازه اي پيدا نمي شود و از آن درد ناك تر و تحقير آميزتر لغو پروانه انتشار كتاب هايي كه مجوز گرفته اند و چند بار تجديد چاپ شده اند مثل دلبركان غمگين من ماركز و سالمرگي اصعر الهي و عقرب روي پله هاي راه آهن انديمشك حسين آبكنار . اين اواخر هم كه انجمن صنفي روزنامه نگاران منحل شد و تلويزيون هم تير آخر را با سريال جيراني به مغز روشنفكري ايران شليك كرد و آنهارا مشتي عرق خور سگ باز ناميد تا حرفي را كه سالهاست مثل خار سه شعبه ي حرمله توي گلوي آقايان گير كرده و دنبال جايي مي گشتند كه بگويند ٬با خيال راحت بگويند و البته اتفاقات ريز و درشت ديگري كه قطعا در استانها و شهرستان هاي دور افتاده به وقوع مي پيوندد و كسي آنچنان كه بايد از آنها مطلع نمي شود و هركدام به تنهايي براي دلزدگي و پاشيده شدن گرد نخوت كافي است اين ها از يك طرف ٬ از طرف ديگر درگذشت قيصر امين پور و اكبر رادي و حميد عاملي و دكتر جعفر شهيدي و نادر ابراهيمي و خسرو پي آفرين در اهواز و باز از آن دردناكتر بي توجهي به آنان حتي پس از مرگ فقط يك چيز را اثبات مي كند و آن اين است كه نفرات هرچه زود تر بايد بروند انگار كه مثل سنگ تراش نخورده اي رو ي دل ديگران ! سنگيني مي كنند اصلا شايد واقعا هم سنگيني مي كرده اند براي آدم هايي كه حتي ديگر تحمل خودشان را هم ندارند و بودنشان را مباهات نمي دانند در جامعه اي كه هيچ چيزش سر جاي خودش نيست و فقط يك راه مي ماند و آن اين است كه به قول بهرام بيضايي در جوابي كه براي اكبر رادي فرستاد بودنمان را به ديگران تسليت بگوييم.
آنجا كه مي ايستي / حكايت جان هايي است / كه در انتظار نوبت خويشند / تا گر گيرند ؟ / آيا آنجا كه مي گذري / انبوهي ي رود هاست / كه گلوي مردگان را / مي جوند و باز پس نمي دهند ؟ / كمانداران و آبزيان / غرق مي شوند دست در آغوش / و بر هر ريگ كه فرود مي آيند / صداي مرا مي شنوند / كه نمي خواستم بميرم ( هوشنگ چهارلنگي )
هفت ماه از مرگ قيصر مي گذرد .
كسي فراموش نكرده چطور همه او را به خود منتسب كردند و بيانيه و پيام دادند.
كسي فراموش نكرده كه چه جنجالي براي آوردن پيكر قيصر به گتوند برپا شد
كسي فراموش نكرده كلنگ زني ساخت مجموعه فرهنگي بزرگي كه قرار بود بر مزار او ساخته شود
كسي فراموش نكرده حرفها و سخنراني ها را
اما امروز ....
مزار قيصر حتي سنگ قبري ندارد وقتي با حيرت پارچه ی سبز رنگ و رو رفته را بالا زدم بغضم تركيد ...

خارهای فراموشی ....


تک و تنها ....

قیصری که تنهاست ...

پارچه ای رنگ رفته و خاک آلود ....

کسی برای قیصر شمعی روشن نکرده بود ...

و حتی سنگ قبری ندارد ....

و حرف آخر اینکه : در زمان حیات قیصر در ورودی گتوند تابلویی نصب شده بود که بر آن نوشته بودند به شهر قیصر امین پور خوش آمدید اما امروز از آن تابلو هم خبری نیست
آیا ... آیا... دستهایی درکار است ؟! ...
گزارش اجمالی همایش ناهیدی در اینجا
آنكه بر سر شاخ نشسته بود و بن مي بريد گناهي ندارند البته ، روز گاري كه مي بايست مي آموختند ، كسي نبود . در شلوغي جامعه اي كه از هر طرفش آه و فغان بلند بود هركس به كاري مشغول بود و آنها خود رو بار آمدند و ظرف دانستگي شان خالي ماند .
و الا نه وقت و نه حوصله ي اين بچه بازي ها را ، نداشته و ندارم و ادامه هم نخواهم داد .
اينكه در ادبيات كاري جز خرده گرفتن از افراد ندارم دقيقا مصداق بارزش خود اوست.آنجا كه در كلاسها من و ديگران مجبور بوديم بديهي ترين اصول داستان را برايش بازگو كنيم. نهايتا هم بعد از چند جلسه با آنكه هزينه ي آن را پرداخت نكرده بود نيامد تا بيش از آن در جمع منزوي نشود حالا اگر اين نكنه در او عقده اي ايجاد كرده كه بخواهد از سر لج بازي جشنواره ي من درآوردي برگزار كند تا حداقل به من ثابت كند كه (منهم بلدم ) باشد عيبي ندارد ( تو هم بلدي ) اين نكته را بگزاريد كنار چند كلمه ي بعد كه فرموده اند بعد از جشنواره به وبلاگ ايشان سر زدم چون حدس زده بودم در مورد جشنواره اس ام اس حرف خواهد زد اين كاملا نشان مي دهد براي جبران عقده هاي فرو خورده در كلاسهاي من اين بنده ضعيف خدا خودش را به چه دردسري انداخته است بند هاي يك تا پنج نوشته اش كاملا تصديق كننده ي حرف هاي من در پست قبلي است گو اين كه مي توانيد حرفهاي طلا حسن نژاد / محمد عزيزي/ ـ را هم در اين ارتباط ببنيد ( در مصاحبه هايي كه با ايسناي خوزستان داشته اند ) كه چطور در رد اين جشنواره سخن گفته اند سخنرانان پيشكش . اما بند ششم كه چند بيت از شعر زنده ياد ناهيدي را آورده اند جاي هيچ توضيحي ندارد كافيست سري به اين وبلاگ ( كه لينكش در وبلاگ خودم هست ) بزنيد و قضاوت كنيد يا در روز همايش به سالن برگزاري بياييد بند هفتم هم يك بحث كاملا انحرافي و كذب براي رد گم كردن است در آخر متاسفم كه مجبور شدم اين گونه پرده دري كنم اين هرگز رسم من نبوده من هرگز با اشخاص كاري نداشته ام عمل را ديده ام و عمل را نقد كرده ام اما جواب هاي هوي است . به خليل رشنوي توصيه مي كنم كتاب بخواند و تامل كند ادبيات جاي هاي و هوي كردن و لج بازي نيست او حالابه شهر آمده و باید آداب شهر نشینی را یاد بگیرد چه خوشش بیاید چه نیاید
با اين كه اين روزها كمتر فرصتي براي وب گردي دارم اما خبر هاي جالبي !! از گوشه و كنار مي شنوم كه از فرط بيمزگي مثل هندوانه ي فطيري اند كه بعد از دوساعت برق رفتگي از يخچال بيرون بيايد .مثل جشنواره اس ام اسي كه در شهر كوچك انديمشك برگزار شد . وقتي فراخوان اين جشنواره منتشر شد احتمالا كمتر كسي از خود پرسيد كه داستان اس ام اسي چه جور داستاني است ؟ چه ويژگي هايي دارد ؟ آيا منظور همان جوك هايي است كه رد و بدل مي شود ؟ يا قرار است اتفاق ديگري بيفتد ؟ اصلا چطور ممكن است وقتي معياري براي اندازه گيري وجود ندارد جشنواره اي برگزار بشود . گيرم كه چندتا بچه اشتباهي مرتكب بشوند و بخواهند دور هم جمع بشوند و جوك هاي تازه سازشان را براي همديگر بخوانند چرا نويسندگاني مثل جزيني و مير عابديني و آبكنار مي پذيرند كه ....
البته موضوع سخناني كه هريك از آقايان در انديمشك ايراد كردند يا قصد داشتند ايراد كنند هيچ ربطي به داستان اس ام اسي نداشت : ريخت شناسي داستانهاي ميني مال / داستان فرمگرايي و تجربهگرايي در 10 سال اخير /واقعيت و خيال در داستان كوتاه ده سال اخير/ جوهره ي ادبي در داستان كوتاه / راوي موجه در رمان هاي چند سال گذشته
و اين نشان مي دهد كه مدعوين و داوران هم سر درگم بوده اند حال در نظر بگيريد صاحبان چنين مباحثي بخواهند داستاني با قالب اس ام اسي را داوري هم بكنند . بدون شك هيچكدام از داوران ! معياري براي قضاوت نداشته اند. جز حدس و گمان !! البته كالبد شكافي جشنواره هاي داستاني از بعد داوري در چند سال اخير كارنامه ي خوبي پيش روي ما نمي گزارد ولي اين شكلي هم ديگر نوبر است .
و باز نكته ي جالب تر در اين بازي اسامي به اصطلاح برگزيدگان!! است كافي است اين اسامي را با برگزيدگان جشنواره هاي فله اي كه در اين چند سال اخير در هر كوچه پس كوچه اي راه مي افتد كنار هم قرار دهيد : آقاي الف در خرم آباد مسئول جشنواره است آقاي ب از انديمشك برگزيده و برعكس . خانم ج در همدان مسئول جشنواره است آقاي د از اصفهان برنده و برعكس و همه ي آنها دسته جمعي در بانه بعد در تهران بعد در ... اين يعني بازيچه قرار گرفتن ادبيات داستاني در دست عده اي علاف كه فاقد هرگونه خلاقيت و استعداد هستند . متاسفانه اين گونه بازي هاي جواني جز تقدس زدايي از واژه هايي كه براي هويت بخشيدن به آنها سالها خون جگر خورده شده و داستان نويسان زيادي براي اعتلاي داستان مثله شده اند هيچ عايدي ديگري ندارد كاش آقايان موجهي كه داوري و شركت در اين گردهم نشيني را پذيرفتند اعتبار ادبي خود را خدشه دار نمي كردند و به جواناني كه همه چيز را ساندويچي و پيتزايي مي خواهند ياد بدهند كه داستان داستان است نه بازيچه
با هم بريم چادر ؟
شايد اين آخرين پست سال 86 باشد . شايد كه نه ، احتمالا همينطور است . احتمالا ؟! نه قطعا .
اين همه شك براى چيست ؟
شروع بهار در اينجا از نيمه هاي اسفند شروع مي شود .زمستان سرد امسال حتي نتوانست بهار را سرجاي خودش بنشاند . نيمه ى اسفند و جنب و جوش آدمها مثل هميشه با بوي بهار نارنج ، زنگ آخر سال را به صدا در مي آورد. هميشه در اين وقت سال « فاش »هاي نارنج با هر تكان مختصر باد زمين مي ريزند و بوي مست كنندشان همه جا را پر مي كند . باغهاي مركبات اطراف شهر اين روزها پر از سر و صداي گنجشك هايي است كه از سر و كول هم بالا مي روند و جيغ و داد مي كنند درخت هاي نارنج و پرتقال برگهاي تازه و براقشان را به رخ مي كشند و مي شود ساعتها زير سايه ي خنكشان نشست و ذره ذره بهار را توي ريه ها ذخيره كرد. مي شود چشم ها را بست و آرزو كرد بهار چند روز بيشتر دوام بياورد . اما اين آرزويي است كه مدتهاست اجابت نمي شود .تابستان از صبح روز چهاردهم فروردين شروع مي شود و از حالا بايد كولر ها را براي سرويس آماده كرد . خدا را شكر كه ديگر چند سالي است از خريد پوشال خبري نيست و كولر هاي دو تكه تابستان را جلو انداخته اند. اين روز ها پر است از اتفاق هاي تكراري كه ملال آور نيستند : آدمهايي كه تند وتند توي پپاده روها در حركتند ، دختر و پسر هاي جواني كه لباسهاي نو پوشيدند و به بهانه ي خريد از كنار هم رد مي شوند و به هم تنه مي زنند ، مردها و زنهايي كه با يكي دو بچه از اين مغازه بيرون مي آيند و به مغازه ي ديگري وارد مي شوند ، فروشنده هاي لوازم سفره هفت سين كه بساطشان جمع نمي شود تا شب بيست و نهم كه يك باره غيبشان مي زند .، ترافيك ماشينها و بوق هايي كه بيشتر براي توليد صداست تا هشدار و بلاخره وانت نيسان هاي آبي رنگي كه تاروزهاي آخر اسفند توي هر خيابان دم درخانه اي در حال بار كردن چادر و وسايل سفر ده روزه به كوه هاي اطراف شهرند. ديدن اين منظره ي آخر براي آنهايي كه جواني شان را پشت سر گذاشته اند سرشار از خاطرات خوب است و براي آنهايي كه نمي توانند بروندحسرت بار . اين روز ها امكان ندارد اين جملات را چندين بار نشنيد چه مخاطب آن باشي چه نباشي : ما فردا مي ريم چادر ، بچه ها رفتند چادر ما هم امروز ميريم دنبالشان ، امسال مي خواهيم چادر را پايين دره بزنيم، امسال يه موتور برق عالي براي چادر خريديم ، يكي از بچه ها دو لول خريده...
و چقدر كيف مي كنند جوانهايي كه با ذوق و شوق از چادررفتن حرف مي زنند انگار كه اين رفتن برگشتني ندارد و البته اوج اين ذوق زدگي را در غروب سيزده بدر كه قطار ماشينها به سمت شهر صف كشيده اند مي شود ديد آنجا كه آنها با غرور از كنار چادر هاشان ماشينها را تماشا مي كنند و با ايستادن كنار جاده مثل اين است كه مي خواهند بگويند : اينارو باش ما ده روزه اينجائيم براي برگشتن هم هيچ عجله اي نداريم.
اگر چه اين جنب و جوش خيلي زود تمام مي شود و به زودي آفتاب گرم جنوب از راه مي رسد و بايد بساط شنا توي رودخانه ي دز را علم كرد اما كسي نمي خواهد تا سيرده نوروز به آن فكر كند .
()()()
سال 86 از جمله سالهايي بود كه برايم به آرامي گذشت . نمي دانم چرا احساس مي كنم در پس اين آرامش طوفاني پنهان شده . شايد آن لحظه اي كه هميشه به آن فكر كرده ام قرار است سال آينده از راه برسد. شايد اين خاصيت روز هاي پاياني باشد .شايد قرار است بلاخره اين روز هايي كه در آن هستم تمام شود و وقت آن رسيده باشد كه پرونده ي ديگري براي خودم باز كنم .
چندي پيش در كتاب بي ارزشي به چند توصيه ي جالب برخوردم آنها را يادداشت كردم و نگه داشتم اجراي آنها به نظر من تاثيرشگفت انگيزي دارد لااقل براي من كه اين طور بوده. قبل از اين كه آنها را هم به شما توصيه كنم آغاز فصل زيباي بهار را تبريك و براي همه آرزوي سلامتي دارم .
۱ـ در خصوص سه دين ديگر ، به غير از دين خودت اطلاعاتي كسب كن
2 ـ فقط آن كتابهايي را امانت بده كه از نداشتنشان ناراحت نمي شوي
3ـ يك سال وقت بگذار و كتاب مقدست را آيه به آيه بخوان
4ـ در زمان حياتت وصيت نامه بنويس
5ـ روش توانبخشي قلب و ريه را ياد بگير
6ـ وقتي كسي تو را بغل مي كند اجازه بده خودش هم رهايت كند . تو پيشدستي نكن
7ـ دركارها هرگز نظر يك وكيل يا حسابدار را نپرس . آنها طوري تعليم ديده اند كه دنبال مشكل بگردند نه راه حل
8ـ در ملاء عام از خلال دندان استفاده نكن
سى و دو سال بعد از آنكه سعيد كنگرانى به نقش (على) در دايره مينا عهده دار نمايدگى نقش نسلى است كه خسته از رفورم هاى روشنفكر مابانه ى دهه ى پنجاه ايران به جاى بر داشتن پرچم مبارزه خود نيز رقص كنان به تعبير مولوى هم آوا با ( ديگران) آواز خر برفت و خربرفت . سر مى دهد . امروز بهرام رادان باز به نقش (على) در سنتورى خسته از نشانه هاى مدرنسيم تقلبى كه گريبان جامعه را مى فشرد دست به عصيان ميزند اما نه براي اصلاح جامعه – جامعه اى كه او را مطرب مى خواهد – كه براى ويرانى خودش و به قيمت فرو ريختن خودش به بهاى نابودى و نيستى ...
مهرجويى در سالى (1354)دايره ى مينا را مى سازد كه كيميايى گوزنها را . گويى هردو در نقطه اى مشترك به اين نتيجه رسيده اند كه بايد گامى جلوتر به مبارزه فكر كرد. بايد به ( قدرت ) فكر كرد بايد راهى پيدا كرد و مسلح شد اگرچه جنس اسلحه براي دو فيلمساز متفاوت است اما جسارت طرح مسئله در آن سالها از تهور هنرمندانه اى حكايت داشت كه شايد تا مدتها حتى از جانب خود آنان تكرار نشد .
مهر جويى اما پس از گذشت سه دهه بار ديگر احساس كرده است كه شراط ايران در حال تكرار است. شاه در سالهاى آغازين دهه ى چهل وعده ى انقلاب سفيد را مى دهد شاه مى گويد كه دولت بايد اموالش را به مردم واگزار كند شاه مى گويد كه كارگران بايد در سود توليد شريك باشند شاه می گويد كه مردم بايد با سواد شوندو يك دهه ى بعد مهرجوى با دايره ى مينا مى گويد كه وعده هاى شاه فريبی بيش نبوده و نتيجه آن انقلاب ، امروز در گوشه ى كافه ها يا در بيغوله ها سردر گريبان اعتياد و فروش شيره ى جان خويشند يا به تجارت كثيفى مشغول . وامروز بعد از سه دهه از وعده هاى انقلابى كه در سال 57 اتفاق افتاد - همان سالى كه دايره ى مينا از محاق به درآمد - «حسى از خيانت».در (على)نماد جوانى كه در اين انقلاب به دنيا آمده است و قرار است از مواهب آن برخوردار شود او را به گوشه ى انزوا می راند. مهر جويى هماره فيلمسازى بوده است كه نماد تامل و آرامش است . كسى كه با ادبيات آشناست و بسيارى از آثارش ملهم يا باز گردان آثار معتبر ادبى ايران و جهان است .و با(آرامش در حضور ديگران )به حيات سينمايى خودش ادامه داده است اما اين آرامش در دو مقطع از كف رفته است نخستين بار وقتى كه دايره ى مينا را مى سازد به راحتى مى شود عصبيت فيلمساز را از تك تك نما هاى آن استشمام كرد استفاده از سعيد كنگرانى كه نماد جوانان معصومى است كه همواره در دام بلاهاى ناخواسته مى افتند و نيز فيلمبردارى روى دست خصوصا در نما هايى كه دوربين به ميان معتادان در گوشه هاى پرت شهر يا در كافه ها مى رود جايى كه با شيشه هاى خون و لوله هاى باريك پلاستيكى وصل شده به آنها در كافه و روى زمين پلاسند با تشديد فضاى مستند گونه می كوشد حس ناكامى جامعه ی بلازده را منتقل كند و بار ديگر وقتى كه سنتورى را مى سازد و اين بار بهرام رادان اگر چه خيلى معصوم به نظر نمى رسد اما نماد جوانانى است كه حتى اگر سرو گوششان بجنبد اما در دايره ى بسته اى جز دست و پا زدن كارى از پيش نمي برند. در دايره ى مينا خون فروشى بهانه اى است تا مهرجويى به زخم عميقى كه پيكره ى جامعه را مثل خوره مى جود اشاره كند و چهره ى سودا زده ى جامعه ى را كه به فريب فرداى نوين انقلاب سفيدشاه سر در برف فرو برده نشان دهد اگر چه اين نشان دادن به بهاى شتابزدگى هايى در فيلمنامه خودش را نشان داد اما همان هم تامل بر انگيز بود و باعث شد سه سال فيلم را به محاق توقيف ببرد و زمانى سر از بند در بياورد كه صداى زنگ انقلاب در هر كوچه و خيابان نواخته شد بود !
مهر جويى كه خود انگار از پيش مى دانست فيلمنامه به قوت ساخته هاى پيشينش نيست ( مثل پستچى) از عواملى سود جسته بود كه توجه مخاطب را جلب كند. بهره گيرى از صداى ( فروزان ) خواننده ى خوش صدا و جنجالى آن روزها از جمله ى آن تمهيدات بود كه سى و دو سال بعد با جايگزينى صداى ( محسن چاوشى ) از همان نقطه نظر ، قدم گذاشتن در همان پلات فورمى است كه مهر جويى پيش از اين آزموده بود. (على) دايره ى مينا و (على) سنتورى صريح و بى پرده و البته متهورانه ، مستقيم و بى پرده به خيانت آشكار و وعده هايى كه عملى نشدند اشاره مى كنند. هر دو از درد فرياد مى كشند،ودر تنهايى خود غرق مى شوند. البته نبايد كتمان كرد كه مهرجويى در سنتورى بسيار بى پرده تر از دايره ى مينا به مظاهر خيانت اشاره مى كند شايد سكوت و انتظار سى ساله براى اجرا و به نتيجه رسيدن وعده هاى انقلاب 57 را مجوزى بداند كه در هيات هنرمند معترض آداب و سلوك به كنارى نهد و به فشردن دمل چركين اقدام كند .
زن
زن هر روز از كوچه ، از مقابلم مى گذرد . گاهي نيم نگاهي مي اندازد وگاهى نه .ميان سال است . قد نسبتا كوتاهي دارد و كمي لاغر است. هميشه كفشهايى مي پوشد كه وقتي مى بينمش با خودم مى گويم : یعنى كفش بهترى ندارد ؟
---- ----- ----- ----- ------ ----- ---- - - - - - - - - - - - -
سه تا دختر دارد كه همسن هستند.پانزده شانزده ساله اما هيكل هاى متفاوتى دارند. چاق ، لاغر و خيلى لاغز . كوچكترى لاغر و نمكى است . وسطى چاق است و سينه هاي بزرگ و آويزانى دارد . بزرگترى هم كه معلوم است . پدرشان معتاد بود . چند سال پيش از بد مستى افتاد و مُرد. اهل محل را به ستوه در آورده بود.گاهي تو حال خمارى لخت مي آمد توى كوچه و زنها و بچه ها را فرارى مي داد وقتى هم آرام بود كل شهر را پياده گز مى كرد و شب تا دير وقت توى كوچه ها سيگار مي كشيد و قدم مى زد . مي گفتند خانوده ى پول دارى داشته قبل از انقلاب . مى گفتند زمين دار بوده اند،خان بوده اند . باغ داشته اند . انقلاب كه شد برادر بزرگش را كه مى گفتند با ساواك همكاري مى كرده كشتند. اموالشان را مصادره كردند . از آن همه دارايى خانه اى كه در آن زندگى مي كردند نصيبشان شد . مرد با زن و سه دخترو دو خواهر پير دخترش زندگى مى كرد . اهل محل بارها ديده يودند كه دو خواهر را زير مشت و لگد كبود كرده و فحشهاى آنچنانى داده اهل محل ديده بودند كه خواهر ها زير كتك جيغ كشيده اندو نفرين كرده اند . مى گفتند مرد مى خواسته خانه را بفروشد و دود كند . خواهر ها اما حاضر نبوده اند سهم خودشان را بفروشند . كسى نمى دانست خرج خانه را از كجا در مى آورد. كار نمى كرد . مى گفتند رعييت هاى آنها هنوز هم به بچه هاى خان وفادارند و برايشان پول و برنج و خوراكى مي آورند . مى گفتند (آدم ) هاى پدرش هواشان را دارند . مى گفتند هنوز زمين دارد و آنها را اجاره مى دهد....
تاو قتى كه افتاد و مُرد كسى زنش را نديده بود. مي گفتند زن نجيبى است كه تا حالا دوام آورده مى گفتند اگر به خاطر دخترهاش نبود خيلى وقت پيش مى گذاشته و مى رفته .
روزى كه مَرد ، مُرد كلى ماشينهاى لوكس توي كوچه قطار شده بود . اقوامش براى مرد قبر خوبى كنار يك امام زاده خريده بودندو به جز همان دختر كوچك نمكى كسى گريه نمى كرد . اهل محل به آرامي از كنار هم مى گذشتند و زير لب مى گفتند : بلاخره مرد .... آنقدر كشيد تا مرد ..... سنگكوب كرد ..... بهتر ....راحت شديم ...زن و بچه اش راحت شدند .... خواهر هاش ...
---- ---- ----- ----- ---- ----- --- ---- - --- - - - - - - - - - - - - - -
زن با دختر كوچك نمكى كه حالا خوشكل تر شده از كنار چند جوان مىگذرند . دختر شماره موبايلى را زمزمه مى كند. نگاه هاى زن روز به روز معنى دار تر مى شود. پچ پچ جوانهای محل بيشتر مى شود بقال محل خبر هاى تازه اى دارد....
تقدير ماست كه « رادى » برود !
....و چه بد نسلى بوديم ما.
وقتي كه مي بايست كودكى مان را جشن مي گرفتيم در آغوش پدر شعار داديم و در تظاهرات عرق كرديم وشب، دور آتش مردان، تفنگ ديديم و خنجر
صدا صداى فريادهاى آزادىخواهى بود .
وقتى غرور نوجوانى مان گل كرد صدا صداي آژير بود و سنگر و خون و موشك واردوگاه.
وقتى شوق ادبيات در وجودمان جوانه زد و استعدادمان تك زده بود و جواني را زمزمه مي كرديم كسي به حرفمان گوش ننهاد. صدا صداى بازسازى و آجر و تير آهن بود
و حالا...
نه هجمه اي هست كه كسى شعار آزادي سر بدهد نه گلوله اى كه سينه ى برادرى را بشكافد و نه آوار تير آهن براي ساختن ديوارهاى زخمى .
صدا صداى قدمهاى مرگ است كه استوار و سنگين در برابرما ـ كه ديگر جوان نمى توانيم بود ـ چپ و راست مي رود و يك به يك از بوستانى كه فرصت نيافتيم ببوئيمش گل بر مي كند .
آه خدايا تقدير ما است كه داغ از پي داغ بينيم ؟
بازی آخر بانو کی تمام می شود ؟
حكايت پر آب چشم جوايز ادبى در حوزه ى داستان كى قرار است تمام بشود؟ . گويا يك بار پيش از اين هم ذكر مصيبتي خوانده بودم . راستش گاهى دلم براي گلشيرى مي سوزد . براي فرزانه طاهرى هم . اما هرسال كه مى گذرد بيشتر مطمئن مي شوم فرزانه طاهرى براى اين كار مناسب نيست . نمي دانم چرا احساس مى كنم در رودربايستى گير كرده يا به قول ژورناليستها معذورات اخلاقى !. چه اصرارى است هرسال اين همه به زحمت بيفتد و براى برپا كردن جايزه اى كه اما و فاما دارد هم به خودش هم به گلشيرى و هم به داستان آسيب بزند ؟ شايد اگر نام بلندي در پس اين جايزه نبود مثل انتخاب هاي ديگر مي شد بي خيالش شد و از كنارش گذشت . اما به خاطر گلشيري نمي شود . نويسنده اي كه حاظر نشد به هيچ وجه از ذات داستان، كوتاه بيايد و كسي را مراعات كند حالا اسمش زينت بخش مسابقه اي است كه معلوم نيست چطور دست به انتخاب مي زند و يكي مدام بايد بيايد توي اين نشريه و آن سايت مصاحبه كند ، توضيح بدهد ، توجيه كند دنبال خبر ها بدود تصحيح كند تكذيب كند ....
يكي از كتابهايي كه جزء كانديدا ها معرفي شد( لكه هاي گل) بود آن را خوانده ام .به توصيه ي دوستي كه از من خواسته بود نظرم رادر باره اش بگويم . در اوايل سال زماني كه هنوز بحث جايزه ي گلشيري نبود . فوق العاده مجموعه ي نازلي است . نويسنده آن را براي خيلي ها فرستاده وخواسته بود كه نقدش كنند بهارلو ، ابوتراب خسروي ، ايوبي ، امين فقيري و ...بسياري از اين نقد ها را ديده و خوانده ام همه آن را ضعيف و داراي اشكالات فني زياد دانسته بودند البته هر كسي با حداقل هاي داستان نويسي مي توانست پي ببرد كه نويسنده ي آن كتاب بي تجربه و كم مايه است و كتابش هيچ چنگي به دل نمي زند. اما بعد وقتي نام كتاب را در ميان كانديداها ديدم در كنار مثلا(بيرون پشت در) ناصر زراعتي و بعد هم در روز آخر حرفهاي نسترن موسوي دبير جايزه كه گفته بود ليست كتابها را براي شصت نويسنده و كارشناس و منتقد فرستاده ايم و كانديداها درواقع منتخبين آنها هستند چندين علامت سوال برايم ايجاد شد . با فرض صحت يعني اين كتاب براي اين شصت نفر صاحب نظر اثر مهمي به شمار مي آمده ؟ يعني كسي كه فهميده (بيرون پشت در ) اثر قابل اعتنايي است با همان درك به اين نتيجه رسيده كه (لكه هاي گل)هم همينطور است ؟! من نه با علي صالحي مشكلي دارم نه ناصر زراعتي دوست پدرم است اما هيچ شك ندارم در اين انتخابها حفره هاي خالي زيادي وجود دارد كه يك روزي گندش بالا مي آيد و فرزانه خانم بايد به گلشيري جواب پس بدهد .
« قيصر » بيا كمي باهم بخنديم
- امروز چهلمين روزي است كه از آن سه شنبه ي مبادا گذشته و من چهل روز است كه با ذهني مغشوش به خيلي چيزها فكر كرده ام به تو و واژه ها يي كه همه اش احساس ميكنم چقدر تنها مانده اند. هر پنج شنبه با دوستان به ديدارت آمدم در بعد از ظهر هايي كه همه دلگير بودند و هر بار در برگشت وقتي كه آسمان كم كم به تاريكي ميرفت و ماشين از گتوند فاصله مي گرفت غم بزرگي بر دلم مي نشست و اشكهايي كه نمي خواستم كسي ببيندشان از زير عينكم پايين مي غلطيدند در سكوتي كه بين مان حاكم مي شد. حتي وقتي حبيب و ارمغان و بهزاد و عباس سعي مي كردند با حرفهايشان نشان بدهند كه متوجه من نيستند و صداي فرو خورده هق هقم را نشنيده مي گيرند مي دانستم كه آنها هم به تو فكرمي كنند.
ـ مادر بزرگم هميشه مي گفت هركس چله بنشيند آخرش چيزي مي شود و چيزي مي بيند كه ديگران نديده اند باورت نمي شود اگر بگويم كه منهم از اين چله نشيني بلاخره چيزهايي ديدم كه تا به حال نديده بودم يا لااقل تا آن موقع فكر مي كرده ام ديده ام اما در اين چهل روز با چشم و گوش چيزهايي ديدم و شنيدم كه باعث شد غمم دو ، كه نه چند برابر بشود. روز هاي اول وقتي كسي سياه پوشي ام را مي ديد مي ايستاد و با تعجب و كمي هراس مي پرسيد : بد نباشد چرا سياه پوشيده اي ؟! و منِ ساده ميگفتم براي قيصر . آنهايي كه تو را نمي شناختند و تنها از اين طرف و آن طرف زياد اسمت را شنيده بودند نفس راحتي مي كشيدند و مي گفتند : آهان براي اين شاعره كه تلويزيون ... خوب قبول باشد . خدا رحمتش كند كه يعني تو جو گير شده اي و مي خواهي خودي نشان بدهي و آنهايي كه مي شناختند حتي از گفتن ـ خدا رحمتش كند ـ هم طفره ميرفتند و مي گفتند : آهان و سرشان را چنان به عقب مي بردند كه يعني : ماراباش چه خيالي مي كرديم كه يعني به تو چه ربطي دارد ؟ مگر كس وكار قيصري ؟ قوم و خيشي ؟ و من بعد از ده روز به اين فكر نيفتادم كه نكند كار اشتباه و بيهوده اي انجام مي دهم من همه اش به اين فكر مي كردم كه كسي را از دست داده ام كه حالا ديگر نيست كسي كه به قول بهزاد در آن ويژه نامه اي كه برايت درآورديم واژه ها براي آن كه در شعرش بنشينند از هم سبقت مي گرفتند .كسي كه روزگاري تكيه گاه احساس من بود حالا به نظر تو اين مي تواند يكي از دلائل سياه پوشي من باشد ؟ خنده دار نيست از نظر تو ؟
ـ آن موقع كه تازه تصادف كرده بودي و كار داشت به جاهاي باريك مي كشيد و رفتني بودي و كسي نبود كه به دادت برسد و فكري برايت بكند را كه يادت هست ؟ خيلي جالب است كه يك دفعه همه كس و كارت شدند ، دوستت شدند ، غم خوارت شدند يار گرمابه و گلستانت شدند به خاطر تو با اين و آن در افتاند هر جا پايش افتاد رفتند ، حرف زدند ، برايت شعر گفتند ، سمينار و .... گرفتند و همه ي اينها را در اين چهل روز انجام دادند . سريع و مطمئن . هر لقبي هم دوست داشتند تقديمت كردند . از تو چه پنهان كه گتوندي ها هم مانده بودند هاج و واج . لابد مي ديدند سالها پيش چند جوان ، احتمالا با پول تو جيبي تابلوي سبز زنگي در يكي دو كيلومتري گتوند كنار جاده نصب كردند و رويش با رنگ سفيد نوشتند « به شهر قيصر امين پور خوش آمديد» و بعد ها رنگ و رويش رفت و پايه هاي آهني اش حتمالا بر اثر برخور ماشيني چيزي با آن از زانو خم شد و همانطور ماند و كسي حاظر نشد پايه هاي آن را راست كند اما حالا به يمن آمدن جسدت به گتوند صاحب اداره ارشاد و فرهنگ سرا مي شود . خيلي خوب است . مي دانم لااقل تو يكي راضي هستي كه جسدت براي زادگاهت بركت داشته باشد ولي راستش را بگو جريان از كجا آب مي خورد ؟
ـ پنج شنبه قرار بود براي چهلمت در گتوند مراسم مفصلي بگيرند دوستانت بيايند خاتمي و كروبي و قاليباف بيايند صد تا شاعر بيايند وزير بيايد وكيل بيايد نمايشگاه آثارت برپا بشود با نصف قيمت نمايشگاه خوشنويسي از آثارت برپا بشود . پوسترهايت را توضيع كنندو ... اين را تلفني به بچه ها گفته بودم . حبيب حرف دل همه ي ما را زد : مباركشان باشد ! پرسيدم ازش كه اين هفته هم هستي ؟ گفت : نه و من البته مي دانستم كه اين نه يعني چه و ميدانستم كه او هم اين شلوغ بازي ها را در شان تو نمي داند . و از بازي هاي تبليغاتي بيزار است . ارمغان را نمي شد پيدا كرد ماشين دارمان او بود . تلفنش جواب نمي داد ساعت از يك گذشته بود هنوز هماهنگ نبوديم بهزاد زنگ مي زد كه چه كنيم دارد دير مي شود نمي رسيم تا گتوند يك ساعت راه است . ارمغان مي خواست اين هفته را با اهل و عيالش برود گتوند اين را دير فهميديم . بايد فكر ماشين ديگري مي كردم . ماشين عباس بنزين نداشت از او خواستم سراغ حبيب برود كارتش را بگيرد بنزين بزند و بيايد . تا آمدن عباس زمان زيادي طول كشيد چهار رسيديم گتوند و ديديم كه دير نرسيديم ! كسي نيامده به قول شما بختياري ها نه خاني آمده نه خاني رفته همان هايي كه هر هفته مي آمدند و گتوندي ها و البته چند تايي كت و شلواري از استانداري و فرمانداري و شهرداري كه نه براي تو كه براي نيامده ها آمده بودند آن حوالي مي پلكيدند و از آن همه برنامه دو پوستر تك رنگ از تو را مي شد در دست همه ديد و نمايشگاهي !! از دو كتاب تو كه البته چيزي از آنها باقي نمانده بود .ـ راستي من هنوز اين كتاب سنت و نوآوري تو را نخوانده ام يعني گيرم نيامده ـ به هر حال چيزي كه مي خواستم بگويمت اين است كه موقع برگشتن باز دلم گرفت و وقتي خواستم آخرين فاتحه را برايت بخوانم باز مثل روز اولي كه خبرت را از اس ام اسي گرفتم و سخت گريه كردم نتوانستم خود داري كنم يعني دست خودم نبود وقتي چشمم به عكس قاب گرفته ات افتاد كه زير چشمي نگاهم مي كردي بغضم تركيد و تا وقتي عباس تكانم نداد يادم رفته بود كه دستم روي پارچه سبزي كه روي مزارت پهن كرده بودند قفل شده است
وقتي به سه راهي گتوند ، شوشتر ، دزفول رسيديم عباس از دكه سر سه راهي چهار دلستر و دوتا چيپس گرفت و من كه فكر نمي كردم با بغضي كه داشت خفه ام مي كرد در غروب نيم سرد آخر پاييز بتوام تا خانه چيزي بخورم هم دلستر را خوردم و هم چيپس را و جاي تو خالي كه براي اولين بار ديدم كه خوردن دلستر و چيپس با بغض چه مزه ي خوبي دارد . نمي دانم دفعه ي بعدي كي به دبدارت خواهم آمد اما ميدانم دير نيست ولي بايد قول بدهي دفعه ي بعد كه خودم تنها مي آيم بلند شوي بنشيني و كمي باهم بخنديم شايد من بتوانم كمي از فكرت در بيايم
قول مي دهي ؟
چندى پيش يكي از دوستاني كه به تازگي كارشناسي ارشد ادبيات پذيرفته شده بود و از دور دستي بر آتش داشت و مي دانستم كه به ادبيات و فلسفه علاقه دارد و پراكنده مطالعاتي از من خواست در« چند دقيقه » عناصر قصه هاي مدرن را برايش بگويم تا اودردفترچه اش يادداشت كند !! راستش كمي رودربايستي با اين دوست باعث شددر قدم اول مثل جن ديده !ها مات بمانم اما بعد حيران كه چه بگويم و چطور. نخواستم از او بپرسم كه به چه كارت مي آيد. اصلا مگر در دانشگاه هاي ما چنين مباحثي محلي از اعراب دارند ؟ كه البته جوابش را خودم مي دانستم . اما انگار اين دوست حيرانيم را دريافته بود گفت مي خواهم روی داستان حسنك وزير کار كنم دليلش را البته نگفت من هم نپرسيدم با خودم گفتم شايد ژست مدرنيته اي برخي دانشجويان خصوصا كارشناسي ارشد است كه فكر مي كنند حالا كه فرصتي هست استفاده كنند و تحولكي در ادبيات به وجود بياورند تا در اين دوسالِ دانشگاه شايد لطفي به ادبيات كرده باشند ! با خودم گفتم به تو چه كه بدبين هستي بنده ي خدا سوالي پرسيده اگر ميداني جوابش را بده اين دوست ما به تازگي هم ازدواج كرده و به همراه همسرش كه تيپي امروزي داشت و بزك كرده به محل كارم آمده بود بلاخره چاره اي نداشتم و في الفور ذكر مصيبت را از عقب ترين نقطه ي ممكن كه درجا به يادم آمد شروع كردم . از آلن رب گريه تا مندني پور و آن وسط مسط ها هم شاملو و رويايي و احمدي و براهني و ... همسر اين آقا چندين بار دهان مباركشان را هم گشودند و خميازه هايي كشيدند كه گمان نكنم هيچگاه كشيده باشند البته استحي هم نكردند و آداب به جا نياوردند كه دستشان را جلوي دهانشان بگيرند من هم براي اين كه مبادا شرمنده ! شوند نگاهشان نكردم كه اگر مي كردم حتما لوزه هايشان را مي ديدم گمانم يك ساعتي حرف زدم اما هر بار چيزي يادم مي آمد و توضيحي مي دادم و داستانهايي را مثال مي آوردم البته نمي دانستم كه او آنها را خوانده يا نه فرض را بر اين مي گذاشتم كه اگر نخوانده ياداشت مي كند ، گير مي آورد مي خواند . بعد از همه ي توضيحات اين دوست سوالي كرد كه ديدم عجب آبي در هاون كوفتم . پرسيد عناصر داستانهاي مدرن را كه مندني پور در ارواح شهرزاد گفته چه هستند ؟ برايم بگو تا بنويسم . حيف از او نپرسيدم كتاب را خوانده يا نه بس كه احساس تركيدگي بهم دست داده بود . هنوز مانده بودم چطور خودم را خلاص كنم كه گفت قصد دارم داستان حسنك وزير را «باز آفريني» كنم و توضيحاتي كه داد باز آفريني نبود «بازنويسي » بود اين دفعه مجبور شدم از علي حاتمي و هزار دستان و كمال الملك شروع كنم و به «اغما » و « رود راوي » برسم !! همان زمان كه باز چانه ام گرم شده بود بك دفعه چشمم به مردمك هاي مرد بيچاره افتاد عجب بلايي به سر اين زوج جوان آمده بود . زن كه داشت آينه كاري هاي سقف را بررسي مي كرد مرد هم نمي دانم به نك دماغم خيره مانده بود يا گوشه ي لبم خودكارش لاي انگشتش بود و دفترش نيمه باز حالا ديگر حتما دوساعتي گذشته بود . بلاخره تشكري كردند و موقع رفتن مرد با لبخند گفت: ننوشتيد ، اما كاش مي نوشتيد نشستن بي جا مانع كسب است ......
اين را داشته باشيد تا بعد
با ضربه های تیشه اش- فرهاد
از قالب سکون
انسان صخره ای را رویاند :
« برخیز !»
بارید
باران ضربه ها
و با تداوم باران - فرهاد
حجم فضای سرد تهی را انباشت
از دست استغاثه ی تندیس :
« ای رود باربد!
آیا زبان سنگی تندیس را
شیرین
از دستهاش خواهد خواند ؟ »
هوشنگ گلشیری - پیام نوین / مسلسل